وقتی یاد کودکی می کنیم اگثراً بدون استثنا می گوییم بچگی یادت ب خیر!...
زمانی ک بچه بودیم دوست داشتیم بزرگ شویم و بزرگی کنیم!...
نمی دانستیم بزرگ شدن دردسری دارد ب اندازه ی خودش بزرگ!...حال ک بزرگ شده ایم دوست داریم کودکی کنیم!...اگر می دانستیم ک بزرگی دردسر دارد هیچ وقت آرزوی بزرگ شدن نداشتیم!...بزرگی هزینه های زیادی دارد و ناچاراً باید بهاء آن را بپردازیم!...
بزرگ که میشوی انتظارات همه از تو بالا میرود و اگر انتظاراتشان را بر آورده نکنی لقب بیمسئولیت، بیفکر و بیخیال را بر تو مینهند. عاشق میشوی، دل میبندی، خسته میشوی، گاهی هم از خودت دلخور میشوی، دلت میگیرد، گاهی بیخود و بیجهت خوشحال میشوی.
خلاصه بزرگ که شدی باید تحصیلات داشته باشی، از هر جنسی باشی باید خودت را آماده ی ازدواج کنی که آن هم یک مسئولیت بزرگ دیگر است و باید کار کنی و کار کنی و کار کنی و فرزندان صالح ب بار بیاوری و از همه مهمتر باید در این مدت مراقب اعمالت باشی و بدانی که این دنیا گذرگاهی برای عبور است و دست آخر هم باید بروی و بازخواست شوی. زندگی شوخی ندارد، حواست نباشد خراب کردی و دور برگردان هم ندارد!...
کاش هنوز بچه بودیم و تنها دغدغه ی همه ی ما تیله های رنگی بود ک دوستمان ب اشتباه با خود برده بود!...
هرکه قفلی می ساخت


همزمان طرح کلیدش را داشت
تو چه قفلی زده ای بر دل من
که شکستیش
ولی
باز نشد
تو چه کردی دختر؟
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من

کوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلیت به جان من
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است
کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من...
سلام بانو
سلام خوشگل اجی سیما خانوم
من شیمام..... تعریف شمارم زیاد شنیدم عزیزم
شما ومینا رو سرماجا دارین
من غلط بکنم جای کسی رو بگیرم
بوی گل وجود سیما خانم تا ماهشهرم اومده
عزیزی بانو
سلاام شیما جوونم...

حرف سیما جوون رو جدی نگیر عزیزم...
فصل ناز کشی اون شروع شده...
داری مشکوک می زنی بد جور!
راست و حسینی شیما دختره یا پسر؟
قرار نیس کسی رو بیشتر از من دوست داشتی باشی بد جنس!
سلاام آجی گله دوست داشتنی...
فدات عزیزم:*:*
من و مشکوک بودن؟!...خوبه بهت گفتم شیما جوون کیه!...
آخه بد جنس قرار نیست تا آخر عمر تو رو بیش تر از همه دوست داشته باشم!...
تو هم عزیزی و شیما جوون عزیزتر!...
ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم

دل به مهر باده نوشان بسته ایم
جان بکوی می فروشان داده ایم
در به روی خود فروشان بسته ایم
بحر طوفان زا دل پر جوش ماست
دیده از دریای جوشان بستهایم
اشک غم در دل فرو ریزیم ما
راه بر سیل خروشان بسته ایم
بر نخیزد ناله ای از ما رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم
ب مرگ

گرفته ای مرا
تا ب تبی راضی شوم
کاش می دانستی
ب مرگ راضی ام وقتی ک
تب می کنم از دوری ات!...
سلام نفس هم نفسم صبحت بخیر عزیزدل شیما
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم
نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم
سلاام نیمه جان عزیز...فدای وجود مهربونت شیما جوون...


محبوبم!
من هم دلم نمی خواهد
در ایستگاهی توقف کنم
که تحمل باران را ندارد
می خواهم سرم را از پنجره صبح بیرون بیاورم
و در تابستان نگاهت
به درختی تکیه دهم
که خانم جان
شب های جمعه
با دو مروارید درشت
که زیاد هم دوستشان نداشت
کنارش می نشست
و آیت الکرسی می خواند
من هم از رنگ سبز
که این روزها خیلی زیاد در کوچه پیدایش می شود
خسته شده ام
رنگی که سبزِ حیاتِ خانه ی خانم جان نیست
خانه ی خانم جان
با آن حوض آبی ِ سه وجب در سه وجبش
که شب های کوتاه تابستان
ماه می توانتست در پاشویه اش آواز بخواند
و چشم ماهیِ ِ سیاه کوچکش را
به عمق دراز دریاها باز کند
می دانم، می دانم
تو هم از اینهمه رنگ
که بوی غروب و بانگ خروس را به خانه می آورد
خسته شده ای
حتی از چشم های میشی روشنت
که طعم کودکی آفتاب را دارد
حالا گفتگو از بره های کهکشان و بوسه ی بامدادی و آواز چکاوک
ارزانی من و تو
که نیم شبها هم می ترسیم
مشت ِ آبی از اقیانوس رویا برداریم
و به صورت هم بپاشیم
محبوبم!
بگذار وقتی نه فردایی داریم و نه دیروزی
لااقل عاشق باشیم
ما که می دانیم
دیگر با مخمل صدای بنان
نمی توانیم زیر باران صبحگاهی راه برویم
و به شفیره ی کرم ابریشم، بگوییم پروانه
ما که می دانیم
آدمی اگر خانه زاد ستاره ی صبح هم باشد
همیشه آوازهایش از زندگی اش زیباتر است
ما که می دانیم
تاریکی، نه گناه آدمی، نه گناه پروانه ای ست
که به سایه ی انجیری پناه می برد
آری محبوبم!
ما می دانیم
در سمت تاریک جهان
شمشیرها هرگز برای گاو آهن شکسته نخواهد شد
و هر اتفاقی که در این جهان ِ بزرگ بیفتند
ذره ای از زیبایی آزادی نمی کاهد
آه محبوبم!
شکوفه های گیلاس که رنگ گرفت
باران که بارید
پروانه که روی سینه ها ی تو خوابش برد
اردیبهشت که آمد
برای دانستن این همه سکوت
به متن غزل های عاشقانه سفر می کنم
به آفتاب
که درپیراهن توخانه دارد.
در دلــی هـر چنــــد دوری از نظــر
خوشتر آن روزی که بــاز آیـی ز در
با تــو ما را خوشــتــرین دیــدار بـاد
هر کجـــا هستی خــدایت یــار باد
سلام اجی بانو
دوستت دارم تا بی نهایت ...دوستی ما تا نداره هم نفس
اجازه هست ک عشقتو، توکوچه هادادبزنم؟

روپشت بوم خونه ها اسمتو فریادبزنم؟
اجازه هست ک هر نفس ترانه بارونت کنم؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؟
اجازه هست ک خنده هات قلبمو از جابکنه؟
بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه
اجازه هست نگاهتو، تو خاطرم قاب بکنم؟
چشمی ک بد خواهمونه، ب خاطرت خواب بکنم؟
اجازه فریادبزنم: تو قلبمی تا ب ابد؟
بدون اگه رسوا بشم ب خاطرت خوبه، ن بد!
اجازه هست دریا باشم،کویر رو پیمونه کنم؟
تو صدف دلم بشی، من تو دلت خونه کنم؟
اجازه هست....؟؟....
نمی دانستیم بزرگ شدن دردسری دارد ب اندازه ی خودش بزرگ!.


سلام بانو شکیبا
وبلاگت سنگینه وپرمحتوا ...کلا همه چیزتو دوست دارم
وجود نازنینم
میبوسمت
سلاام بانو شیمای دوست داشتنی!...

تو همیشه ب من لطف داشته و داری...ممنون از محبتت آجی جوونم...
.
.
از بس ک مهر دوست ب دل جا گرفته است
جایی برای کینه ی دشمن نمانده است!...
خیلی زیباست خسته نباشی
سلاام آقا امین...
ممنون از لطف و محبت تون...
سلام چه وبلاگ خوبی دارید :)یه پیشنهاد خوب دارم شاید سخت باشه باور کردنش امتحان کن از مسابقه رپرتاژ ما دیدن کن شاید خوشت اومد و برنده هم خود تو شدی ... جایزه برنده 10 هزار تومان شارژ هست که مرحله به مرحله جایزش بیشتر میشه ضرر نمیکنی امتحنانش کن یه بار
http://foorush.ir/reportage.rhtml
سلاام دوست عزیز...
ممنون از لطف تون...
به وبلاگ تون سر می زنم و در مورد شرکت در مسابقه هم حتما فکر می کنم و در صورت امکان شرکت می کنم...
ممنون از دعوت و محبت تون...