
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس ک دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل ب تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد ک میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش ک آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی ک سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم ب همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
- حافظ -
از این ک بزرگوارانه همراه همیشگی من بودین و در تک تک ثانیه ها حضورتان را کنارم احساس می کردم بسی خرسند و خشنودم...
خداوند منّان را سپاس بیکران می گویم ب بوده ی شما عزیزان بزرگواری ک با تندی، اخم و خدای نکرده بی احترامی من، خم ب ابرو نیاوردین و سکوت کردین و نظر گذاشتین...
از مهربان همه ی عالم - یزدان پاک - خواهان بهترین ها برای شما سروران بزرگ و گرامی هستم...
شاید وقت دیگر، جای دیگر در کنارتان باشم!...
بدرود تا .....