کسانی هستند ک دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنند. مثل آن راننده تاکسیای ک حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
آدمهایی ک توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشم شان می شوی، دستپاچه رو بر نمیگردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدمهایی ک حواسشان ب بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغل شان میکنند. دوستهایی ک بدون مناسبت کادو میخرند، مثلا میگویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.
آدمهایی ک از سر چهار راه نرگس نوبرانه میخرند و با گل میروند خانه. آدمهای پیامکهای آخر شب، ک یادشان نمیرود گاهی قبل از خواب، ب دوستان شان یادآوری کنند ک چه عزیزند،
آدمهای پیامکهای پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدمهایی ک از هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند ک یعنی هستند کسانی ک غم هیچ کس را تاب نمی آوردند. آدمهایی ک حواسشان ب گربه ها و پرنده ها هست.
آدمهایی ک اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند ک غریبگی نکنی.
آدمهایی ک خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همینها هستند ک دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
مثل دوستی ک همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظهی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش ب دستهایت یک فشار کوچک می دهد...
آدم هایی ک همیشه ب انسان انرژی مثبت می دهند و دیدمان را ب زندگی عوض می کنند.
بیائید ما هم یکی از همین آدم ها باشیم تا دنیا را زیباتر کنیم...
دقیقا
.... یه روز توی رشت مرد میانسال با خنده جلوl رو گرفت که
- سلام کیفت رو بهم میدی . چقدر پول توشه یه میلیارد؟!
منم جا خورده بودم ، شوکه نگاش می کردم که این ساعت 7 صبحی داره چی میگه ، یه نگاه به چهره بهت زدم کرد ، یه لبخند زیبا و گفت : چرا نمی خندی ؟!
اون لحظه احساس غربتم رو فراموش کردم واقعا همینهان که زندگی رو شیرین می کنن
سلاام...
جالب بود...واقعا کار طرف مقابل تون جالب و قابل تعمق بوده...ب نوعی میشه گفت فرد میانسال مقابل تون یه روان شناس عالی بوده ک سعی داشته با یک ترفند ساده، جالب و تعجب بر انگیز باعث شادی شما بشه...ممنون ک ب وبلاگم سر زدین و نظر گذاشتین...
شاد، خندان و موفق باشین...
مــن
بــی تــــو
در غریبترین شهر عالمـــم . . .
بــی مــن
تـــو در کجــای جهـانـــی
کــه نـیـسـتـی ؟ ! .
سلاام...

ممنون از لطف و محبتت افسانه جاان...
یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا' آب زمین
مهربان باشم' با مردم شهر
و فراموش کنم' هر چه گذشت
خانه ی دل' بتکانم ازغم
و به دستمالی' از جنس گذشت
بزدایم' دیگر'تار کدورت' از دل
مشت را باز کنم' تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق' سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش' نگردد فردا
زندگی شیرین است' زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم' در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی' دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم' که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم 'مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست' که نیست' پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا' غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت...
"کیوان شاهبداغی"