یلدایی متفاوت!...


شب یلدا ک می شود هر ساله غمی سنگین وجودم را در بر می گیرد!...
غمی ک تا ابد ول کن من نیست!...هر چند این شب نسبت ب شب های دیگر فقط یک دقیقه طولانی تر است ولی یلدای من ب اندازه ی 12 سال طولانی است!...هر بار یلدا ک می رسد یاد خودم، یاد ایام تلخ و سخت زندگی می افتم...همانهایی ک ب قول استاد حسینی آهن وجودم را ب فولاد شبیه کرده است!...ولی باز هم فقط کافی است در این شب فکر و خاطرهایت ب سراغم آید...آن وقت فقط اشک هاست ک از مروارید چشمانم سرازیر می شوند و هر چ سعی می کنم ک حواسم را ب جا و فکر دیگر مشغول کنم امکان پذیر نیست!...
این خاطره ها درست مثه خوره وجودم را در بر می گیرند...تمامی لحظات با تو بودن، سریال وار از ذهنم رد می شوند و من می مانم و آخرین خنده و بوسه ای ک بر صورتم زدی...
راستی، امسال یلدا بدون تو باز هم رنگی نداشت و از هر سال دیگر نیز بی رنگ تر بود...امسال ن تو بودی و ن بابا حبیبم!... حداقل سال های قبل او با حافظ خوانی و خواندن سوره ی یاسین آرامم می کرد ولی امسال ن تو بودی و ن او!...
امسال خانه ی مامان شهربانو رنگ غم داشت و دلتنگی!...تازه می فهمم ک در نبود تو، وجود بابا حبیب چ نعمتی بود ولی افسوس!....
راستی پدر جان!
یلدای من امروز عصر است!...کنار قبر بابا حبیب، تا شاید بتوانم آن جا دلتنگی سال ها بی تو بودن را با خاک سرد گورستان تقسیم کنم!...امروز من، یلدا را با روح تو و پدر بزرگ، در شهر مردگان جشن خواهم گرفت!...
پدر و بابا حبیب عزیزم!
همواره روح تان شاد شاد باد!...

نظرات 3 + ارسال نظر
امیر کشاورز چهارشنبه 17 دی 1393 ساعت 13:51

باز سلام مینا
دلم خیلی گرفت این پستت رو خوندم
یاد پدر مرحومم افتادم .
یلدای امسال من هم کاملا متفاوت تر از همه سال هایی بود که پشت سر گذاشتم .
تا چند سال پیش یلدای دور همی حال میداد و مرحوم پدرم پیشم بود و لی سه سالی میشه که یلدا بدون حضور پدرم کنار هم شب نشینی میکنیم.
امسال و دوست داشتم و دارم ولی یلدای امسال رو اصلا دوست نداشتم یلدای امسال من مهمون شهر شما بودم و دور از خانواده و ی سر سوزنی ذوق اصلا تو وجودم نبود اخه میدونی که سالگرد عقد و من و همسرم تو شب یلدا بود و واسه همین این شب سوای یلداییش برای من خاطره انگیزتره ولی امسال دور دور بودم و این دومین سالی بود که یلدا از خانوادم دور بودم.
خدا پدرو مرحومت و پدر بزرگت مرحومت رو بیامرزه و با خوبانش محشور کنه.

سلاام داداش بزرگ عزیز و مهربونم...
ببخشین...اصلاا دوست ندارم ناراحتی و دلتنگی تون رو ببینم...
خدا پدرتون رو مورد رحمت و مغفرت خودش قرار بده و با خوبان درگاهش هم نشین و محشور کنه...انشاا...
سالگرد ازدواج تون هم مبارک باشه...هر چند دیر تبریک گفتم...ولی امیدوارم ک سالیان سال در کنار همسر عزیزتون زندگی سراسر از شادی، سلاامتی داشته باشین و شاهد رشد، پیشرفت و بالندگی دسته گلاتون باشین...انشاا...
مهم اینه ک دل تون پیش شون بوده...این فاصله ها رو کوتاه می کنه...
ممنون از دعای خیرتون...
خیلی خیلی بزرگواربن...
راستی چند تا بچه داشتین؟!...سارا، صدرا، سار گل، سارا صدرا، صدرا سارا، صدرا سار گل، سارا سار گل، سارگل صدرا، سار گل سارا...اسماشون رو درست نوشتم؟!...

•✘•زهرا•✘• پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 13:34 http://zizialone.blogsky.com/

خدانکنه مرسی

انشالله :)

مرسی مرسی

سلاام عزیزم...
فدایی دای زهرا جوونم...

•✘•زهرا•✘• پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 12:56 http://zizialone.blogsky.com/

خدای من...
خدا رحمتشون کنه...
روحشون شاد و یادشون گرامی...!
آرزو می کنم یلداهای بعدی به خوبی هر چه تمام تر باشه برات عزیزم

سلاام عزیزم...
فدای مهربونیت نازنینم...
خدا همه ی در خاک خفتگان رو قرین رحمتش کنه...انشاا...
ممنون آجی ناز گلم...انشاا...واسه شما هم سال سال بهتر از پارسال باشه قند عسلم...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.