اولین روز کاری سال 93!...


امروز اولین روز کاری من است...هر چند قبلاً نیز ب عنوان مشاور در مرکز فوق مشغول ب کار بودم و تا حدودی ب چند و چون قوانین مرکز و کارکنان آنجا آشنا هستم ولی دلهره ی عجیبی وجودم را در بر گرفته...

قرار است طبق هماهنگی قبلی با مسئول مرکز، ساعت 9 ب ملاقات ایشان بروم لذا صبح زود بعد از نماز صبح، درست مثل روزهای اول مهر ماه و روز اول دانشگاه، شروع ب اتو کشی مانتو و مقنعه و ...کردم و بعد از خواندن سوره یاسین، نباء، آیت الکرسی و چهار قل و خوردن صبحانه آماده رفتن شدم...طبق عادت، مامان شهربانو من رو از زیر قرآن رد کردن و توصیه های لازم رو قبل از بیرون رفتن کردن...فقط این بدرقه با قبل یک تفاوت اساسی داشت!...چون دیگر بابا حبیبی نبود ک توصیه های پدرانه بکنن و مثه همیشه پیشانی مرا ببوسن!...سریع دست مامان بزرگ را بوسیدم و از خانه بیرون رفتم ...

برای آغاز یک روز جدید با احتیاط پا ب خیابان می‌گذارم. یک روز جدید ک قرار است قسمت دیگری از سریال زندگی‌ام باشد و امیدوارم ک امروز شروع بهترین روزهای زندگیم باشد هر چند ک تمام روزهای زندگیم زیبا و خوب بوده و هستن!...چون قدرتی پشت سرم هست ک با تکیه ب آن می توانم کلید همه ی مشکلات پیش رو را ب راحتی پیدا کنم!... خدایا مثه همیشه امید ب تو!...

میوه فروشی نزدیک منزل پدر بزرگ مشغول آب و جارو و مرتب کردن مغازه اش بود تا بتواند جا برای میوه ها و سبزی های سفارش داده اش باز کند...پدری با چشمان پف کرده و قیافه ای کاملا خواب آلود منتظر سرویس دخترش بود تا او را روانه مدرسه کند...شاگردهای مکانیکی نزدیک ایستگاه اتوبوس با هم دیگر مشغول مسابقه ی سیگار کشیدن و آلوده کردن هوا بودن!...مسئول فروشگاه باتری فروشی رو ب روی ایستگاه اتوبوس مشغول واکس زدن کفش هایش بود!... ب نظرمن خیلی عجیب است...من معتقدم انجام کارهای شخصی حتی واکس زدن کفش باید قبل از خروج از منزل صورت گیرد ک موقع ورود ب خیابان چهره ی زیبا، آراسته، تمیز و مرتبی داشته باشد...کلا دیدن چهره های مرتب باعث انتقال انرژی مثبت ب دیگران می شود و آن چ در محل جریان می یابد انرژی مثبت و نشاط آور است...پیرمرد سوپری سر خیابان نیز طبق عادت چندین ساله اش مشغول دود کردن اسپند اول صبح است...دست مریزاد ب او ک هنوز این عادت حسنه رو انجام می دهد...کاملا مشخصه ک این عادت در وی نهادینه شده است...
سوار بر اتوبوس واحد بدون توجه ب صحبت های مسافران مشغول نظاره ی خیابان هایی هستم ک یک ب یک طی می گردد تا ب مقصد برسم...در همه ی خیابان های شهر روح زندگی جریان دارد...پدر، مادر، کودک، پیر، جوان و کودک در حال تردد و انجام فعالیت های روزانه هستن...
بعداز رسیدن ب ایستگاه مورد نظر، مسیر رسیدن تا مرکز را پیاده طی می کنم...صحنه ای ک خیلی برایم جالب بود، دیدن پیرزنی بود ک قبلاً نیز او را مشغول جارو کردن می دیدم!...یک پیرزن درشت اندام با مانتوی قهوه ای بلند و چهره‌ای جدّی...امروز او طبق روال گذشته، در حالی ک روسری سیاهش را محکم ب سرش بسته و انتهای آن را زیر چانه اش مچاله کرده، مشغول جارو زدن زمین اسفالتی رو ب روی خانه اش است. من بیشتر مواقع پیرزن را خمیده و مشغول جارو زدن می دیدم...امروز نیز خم شده بود و بدون توجه ب عبور عابران پیاده مشغول جارو زدن بود!...ایستادم و چند دقیقه ب کار وی دقیق شدم...قامت راست می کرد تا مسیری را برای جارو کردن انتخاب کند و بعد از انجام آن مجدد در انتهای مسیر انتخابی این کار را تکرا می نمود!...نزدیک وی رفتم و سلام و خدا قوتی گفتم...تنها حرفی ک زد این بود:. پیر شی دخترم!...
تن کلاامش نیز بسیار نافذ بود ب طوری ک حس خوبی ب من دست داد و بیش تر از قبل انرژی گرفتم!...
ب در مرکز می رسم...آقای محرابی، بابای خوب مرکز، مشغول رسیدگی ب باغچه های دم در است...سلاام می کنم و ب او خسته نباشین، می گویم...سرش را برمی گرداند و درست مثل کسی ک دچار برق گرفتگی شده باشد از دیدن من متعجب می شود...جواب سلاامم را می دهد و می پرسد:
قراره این جا دوباره مشغول کار شوی؟
می خندم و جواب مثبت می دهم، می خندد و صورت ب سمت آسمان می کند و می گوید:
خدایا شکرت، ولی قبلش ب من خبر میدن تا واست گاوی، گوسفندی یا حداقلی خروسی قربونی کنم و گفت دکتر هنوز نیومده تو هم دم در منتظر باش تا من بر گردم...
چند دقیقه ای منتظر شدم...آقای محرابی اسپند ب دست همراه با فریحه جوون، رعنا خانم، نرگس جوون و چند تا از بچه های مرکز ب استقبالم اومدن و با صلوات و خوش آمد گویی دوستان وارد مرکزی شدم ک قبلاً از اونجا خداحافظی کرده بودم!...
حدود نیم ساعت با دوستان خوبم مشغول حال و احوال بودیم ک آقای دکتر با چهره ای خندان وارد شدن ک ب احترام ایشان همگی از جا بلند شدیم و سلاام کردیم...
آقای دکتر بعد از احوال پرسی گفتن:
گویا دوستان خیلی مشتاق دیدار شما بوده ان...خیلی عالی، خیلی خوب ...این نشون میده ک هنوز در قلب تک تک ما جای دارین...
و باعث خوشحالی هستش ک مجدد شما رو در جمع خودمون می بینیم...
بعد از صحبت های اولیه از من دعوت کردن ب اتاق شون واسه امضاء قرار داد و مابقی کارها برم ک حدود دو ساعت طول کشید، قرار شد ب طور رسمی از فردا شروع ب کار کنم...
خدایا!
ترا بی نهایت سپاس ک مرا توانی دادی تا در خدمت کسانی باشم ک پاک ترین، معصوم ترین و بهترین بندگانت در این زمانه هستن!...
مهربانا!
تو می دانی ک دل من در گروی شاد بودن دل کودکانی هست ک قراره مدتی ب آن ها خدمت کنم، از تو می خواهم ب من توانایی یاری رسانی ب این کودکان را بدهی تا بتوانم خلاء ب وجود آمده از جبر زمانه را تا حدودی برای شان جبران کنم!...

نظرات 6 + ارسال نظر
امیر کشاورز یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 13:40

سلام مینا جان
تبریک میگم بهت هم بخاطر برگشتت توی دل نوشته ها و هم بخاطر برگشتت به محل کار سابق.
با شناختی که ازت دارم بی شک مثل همیشه توی کارت موفق میشی ولی با همه ای ها باز برات ارزوی موفقیت روز افزون رو از خدای مهربون خواستارم.
شاد باشی و شاد زندگی کنی که شاد زیستن لایق بنده های خوب خداست .

سلاام داداش بزرگه...
ممنون از لطف و بزرگواری تون...شما همیشه بهم لطف داشته و دارین...
البته با لطف خداوند و دعای خیر شما و مابقی دوستان عزیز و بزرگوار...
ممنون و سپاسگزار از لطف و محبت تون...
انشاا...شما هم همیشه سلاامت و شاد و موفق باشین...آمین...
بازم بی نهایت سپاس ک بهم سر زدین...واقعا بزرگوارین...ممنون...

•✘•زهرا•✘• سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 00:56 http://www.zizialone.blogsky.com

سلام میناجونم
خداروشکر که خوبی عزیزم
آره خب همه به مشاوره نیاز دارن ولی من چون هیشکیو ندارم واسه دردودل پس فقط با خدا حرف میزنم :)
آره دیگه اکثر ماها اینطوری هستیم...خخخخ خداجونه دیگه وقتی ما رو آفرید باید فکر اینجاش هم می کرد :)))
یه نوشته ای بود یه جا خوندم ک از خدا پرسیدند چرا بندگان را آفریدی؟ گفت تا زندگی کنند گفتند پس چرا غم را آفریدی؟ گفت مخلوقم را خوب می شناسم...تا غمگین نشود یادی از من نمی کند!
مرسی از دعاهای قشنگت عزیزم...همچنین

سلاام عزیز نازنینم...
فدای دل مهربونت زهرا جوون...
واقعا عجب صبری هدا دارد!!!!!!...
مخلوقشیم، ولی غرغرو!...
متاسفانه واقعیته!...
معمولاا تا درد و مشکلی نداشته باشیم خیلی از ماها سراغی از خدا نمی گیریم!...
خواهش قند عسلم...ممنون از لطف ومهربونیت عزیز دوست داشتنی...

•✘•زهرا•✘• دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 21:27 http://zizialone.blogsky.com/

سلام مینا جون خوبی؟ :)
عه؟ :( چرا سخت محتاج مشاوره باشی؟ :(
قوی که باشی و دلت با خدا باشه همه چی حله نیاز به مشاوره هم نیست...مثلا مثل من که وقتی غم دنیا می ریزه تو دلم می شینم با خدا حرف میزنم...اینقدر خودمونی حرف میزنم که احساس میکنم واقعا جلوم نشسته و به حرفام گوش میده...بعد خالی میشم...بیخیال دنیا...و اینگونه حالمان بهتر می شود

سلاام زهرا جوون...
فدات عزیزم...تو خوب باشی من عالیم عزیزم...شکر خدا عالی عالی...فدای مهربونیت ناز گلم...
البته همه نیاز ب مشاوره داریم چون همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشدن آجی جوونم...
البته منم خیلی وقتا با خدا حرف می زنم ولی گاهی این قدر حرف می زنم ک ب غر زدن بیش تر شبیه...
فکر کنم خدا رو هم گاهی خسته می کنم...
در هر صورت همیشه خداوندگار پناهت باشه و در همه ی کارهات موفق باشی قند نباتم...

باران دوشنبه 8 دی 1393 ساعت 17:10 http://pfen.blogfa.com

حراج بی نظیر پارچه کده را از دست ندهید

سلاام...
ممنون از دعوتت باران جاان...

نه دیگه واقعا قشنگ نوشتی :)

چه شغل خوبی :) واقعا شغل شریفیه چون یه حرف میتونه رو زندگی آدما تاثیر بذاره...مثلا یه جمله گاهی کل مسیر زندگی رو تغییر میده :)

مرسی میناجونم :)
همچنین

خدانکنه عزیزم

سلاام...
بی نهایت سپاس گزارم از لطف و محبتت عزیزم...ولی مطمئن باش خیلی خوب خوندیش عزیزم...
آره، خوبه ولی ن واسه ی من ک خودم سخت محتاج مشاوره گرفتن هستم...
فدات عزیزم...
خواهش ناز گلم...

سلام
چه قشنگ نوشتی خانومی...
لحظه به لحظه ش تو ذهنم تصور می شد...انگار خودم داشتم این مسیر خونه تا مرکز رو طی می کردم...وای مخصوصا اون قسمت پیرزنه...انگار رمان میخوندم...معلومه پتانسیل نویسندگی هم داری دوست گلم...اینطور که معلومه مشاور هستی مینا جون!درسته؟
و از برخورد دوستان و آقای دکتر معلومه که چه قدر مهربون و دوست داشتنی هستی که این همه به خاطر وردت خوشحال شدن :) و منم خیلی خوشحالم که دوستی مث تو دارم... :)
برات بهترین آرزو ها رو دارم از ته ته قلبم...ایشالله که تو کارت موفقی چون به اون بالایی امید داری و مطمئنن اون هیچ وقت چراغ امید بنده هاشو خاموش نمی کنه :)
فدای خانومی و مهربونیت میناجونم

سلاام عزیزم...
فدات مهربون...لطف داری...مطمئنم خودت قشنگ خوندیش...
لطف داری مهربون...ولی دست ب شعرم بهتر از نویسندگیه...
آره مثلاً مشاورم...ولی مشاوری ک همیشه از دیگران مشاوره می گیره...
لطف داری...مهربون قلب آسمونی و دریایی خودته قند عسلم...
برای منم باعث مسرته ک آجی خوب و مهربونی چون تو خدا نصیبم کرده و بابت این مهم خدا رو هزاران بار شاکرم مهربونم...
بی نهایت سپاس عزیزم...منم واست بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم ب همه ی آرزوهای قشنگت در کمال سلاامتی و شادی دست پیدا کنی ناز گلم...
انشاا... ک خداوندگار همواره پناهت باشه و ب هر چ دست بزنی کوهی از موفقیت نصیبت بشه...آمین...
خدا نکنه مهربون آجی...
مینا فدای دل پاک و آسمونیت...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.