ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
شبهای تابستان برای کویر نشینان بسیار زیبا و آرامش بخش است...یادش ب خیر، فصل تابستان ک می رسید مادر حیاط خانه را آب پاشی می کرد تا کمتر گرما احساس شود...و گلیم های قرمز رنگ زیبا را ک با دستان هنرمند زنان روستایی بافته شده بود بر روی تخت های چوبی پهن می کرد و تشک ها را نیز بر روی آن...
یادمه ک همیشه مرحوم پدر عاشق چایی تازه دم با سماور زغالی بودن ک مادر هر روز عصر قبل از آمدن پدر آماده می کردن...
شب هنگام مرحوم پدر، نگاهی ب چشمان همیشه منتظر من می کرد و از من ک عادت داشتم همیشه دست نوازشگرش را لمس کنم، می خواست ک در کنارش بنشینم و پدر متکای مخملی قرمز رنگ خود را ک با پارچه ی سفید رنگی تزیین شده بود با من قسمت می کرد و خیلی از شب ها با همدیگه تا سحرگاهان بیدار بودیم و مشغول شمردن ستاره های آسمان کویر می شدیم تا زمانی ک سوادمان قد نمی داد و ستاره های سرکش شمرده نشده ب ذهن پوچمان دهن کجی می کردن...
تا سحر بدون توجه ب خواب مادر و برادر حرف می زدیم و حرف می زدیم، او می گفت و من می گفتم و همیشه نیز ب صدای جیرجیرک های پاشویه حوض حیاط و عطر شمعدانی ها و شب بوها بی توجه بودیم...
صبحگاهان مادر، بساط چای و صبحانه ب راه می کرد و مرحوم پدر با دستان مردانه اش برای این ک صبحانه نخورده از پای سفره بلند نشوم برای من لقمه می گرفت و اگر با سرکشی و لجبازی من مواجه می شد می گفت:
اگر بابایی رو دوست داری این لقمه ب خاطر بابایی
اگر مامانی رو دوست داری این لقمه برای مامانی
اگر داداشی رو دوست داری این لقمه ب خاطر او
و بعد از آن بود ک می گفت:
این لقمه ب خاطر خودت
و اگر با مقاومت من رو ب رو می شد می گفت:
باشه، مسئله ای نیست، این نشون می ده ک تو خودت رو دوست نداری!...
و من با سادگی کودکانه، لقمه ی چهارم را نیز قبول می کردم!...
از همه ی این ها ک بگذریم، هیچ کس طعم پدری چون ترا نچشیده و بی شک اگر زمان ب عقب برگردد باز هم تا سحرگاهان کنار تو خواهم خوابید و خواهی گفت و خواهم گفت و حتی جیرجیرکها و شعمدانی های حیاط هم نخواهند فهمید.
واقعا چ قدر زود دیر میشه...
این روزها دیگر ن گلیمی مانده، ن حوضی، ن شعمدانی و ن تویی ک سهیم متکایت گردم تا کنارت بخوابم و بگوییم و بخندیم...
دیگر نمی دانم ک ستاره ها کم شده اند یا سواد من زیادتر !...چون ستاره ی سرکشی نیست ک دهن کجی کند!...یا شاید هم ستاره ها فرق کرده اند...
پدرجان!
فقط یک بار دیگر بیا تا ب یاد گذشته ها یک بار دیگر با هم ستاره ها را بشمریم تا بار دیگر جیرجیرک ها، شعمدانی ها و شب بو ها و حتی تمام دنیا غبطه ی پدر ی را ب خورند ک هیچ کس جز من او را نداشت!...
پدر جان روحت همیشه شاد شاد باد