مناقصه!...


گاهی اوقات ب قدری افکار جور وا جور وارد ذهنم می شود ک  پیش خودم می گم طرح زوج و فرد برای افکار ذهن هم ب نظر بد نیست!...ولی افسوس ک این کار امکان پذیر نیست!...ن پلیسی وجود دارد ک اجازه ورود ب محدوده طرح را ندهد و ن من توانایی دارم جلوی هجوم این همه افکار را بگیرم!...
ب نظر سریع السیر و بدون فوریت از پیش تعیین شده؛ باید یک طرح تقسیم‌بندی برای ذهن انجام بدهم و در آن ذهنم را ب چند قسمت تقسیم کنم و هر بخش را ب یک موضوعی اختصاص بدهم. کار؛ درس؛ خانواده؛ دوستان حقیقی؛ دوستان مجازی؛ خدا؛ دل مشغولی‌ها؛ آینده؛ خاطرات؛ بخش مالی(خیلی واجب است خب)!. دینی، مذهبی؛ تفریحی؛ آموزشی؛ وبلاگم؛ مشتری‌های وبلاگم؛ فک و فامیل؛ آدم اشتباهی‌ها؛ حتی آدم غریبه‌ها چون طبق یک رسم جوش همه را می‌زنم!...
الان ذهن مشغولی‌هایم زیادند و همه هم دور هم  نشسته اند و حسابی شلوغ پلوغ کرده‌اند آن داخل را! آن‌قدر سر و صدا راه انداخته‌اند ک گاهی دادشان ب بیرون هم می‌رسد و دیگران می‌فهمند من خوب نیستم!... واقعاً من هنوز نمی‌دانم ک این بندگان خدا! دانه‌های انار چه ‌طور دسته ب دسته با نظم و ترتیب یک جا ب صورت مسجدی نشسته‌اند و صدای‌شان هم در نمی‌آید!...بگذریم فضولی در کار خلقت  ب من نیامده است!...
وقتی همه ی افکار ذهنم را ردیف کردم، دیدم بیچاره‌ها ب هم چسبیده‌ و مسجدی نشسته‌اند بندگان خدا! جایی برای تقسیم‌بندی نیست ک...
شده حکایت یک ممیز و صد قلندر! تنها کاری ک از دستم بر می‌آید برای‌شان انجام دهم این است ک اقدام ب خرید یا رهن یا اجاره یک ذهن دیگر برای افکارم بکنم!...
پس از همین جا مناقصه‌ای برگزار می‌کنم، کسانی ک ذهن خالی دارند، قیمت پیشنهادی بدهند!...

نظرات 2 + ارسال نظر
امیر دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 11:57 http://baranpaizi.persianblog.ir

باز هم سلام :
البته سلام امروزم رو به چشم یک فروشنده ذهن خالی در نظر بگیر .اومدم که برنده این ماقصه باشم
راستش ذهن خالی که چه عرض کنم اینحرفی که میخام برات بنویسم بیشتر از یک ذهن خالی و بکر و دست نخورده که بتونی توش تقسیم بندی هات رو انجام بدی کار میکنه.
تا حالا دقت کردی یه زمانی میشه که ذهن ادم بسته میشه و کلا ادمی قفل میکنه به قول خودمون اصن بدجور هنگ میکنه و حتما باید ریست بشیم با ی خواب ارام بخش.
حالا بیا یه کاری بکنیم تا به این مرحله نرسیم و قبل اینکه سیستم ذهن قفل کنه افکاراضافی مون روقفل کن.
من چی دارم میگم ؟مگه میشه؟آخه چطوری؟حرف مفت دارم میزنم ؟
راست میگی الان ذهن خودم حسابی تلمبار افکار مختلف شده.ولی من یک راه و روش رو برای اینکه اجازه ندم افکار مختلف ذهنم رو اشغال کنن از دوستانم یاد گرفتم.
میگی چطوری؟
تحمل کن برات میگم .دستشون درد نکنه دوستانی دارم که تجربه های زندگیشون رودر اختیارم میزارن پس من ادای دین میکنم همین تجربه به تو منتقل میکنم.
به قول دوست خوبم سید علی که این حرف رو کوروش بهش گفته بود:ما هر کاری کنیم افکار مختلف در طی روز تو ی ذهن ما در حال عبور هستن !!
در حال عبور ؟؟؟؟؟یعنی ذهن من شده اتوبان و یا جاده ؟؟
اره مینا خانم ذهن من محل عبور افکار مختلفه و وقتی من به هر فکری که از ذهنم گذر میکنه و ممکنه لحظه ای باشه دست میندازم و در موردش بیشتر فکر میکنم با دست های خودم این افکار رو دعوت میکنم که تو ذهن من جا خشک کنن.بعضی افکار رو باید در ذهن خودم باز کنم و اون افکاری هست که مربوط به زندگی شخصی خودم و خانوادم و اطرافیانم میشه که تاثیر مستقیم توی زندگیم داره . ولی بعضی از افکار ها هست که فقط فکر کردن بهش سر درگمی داره و ذهن ادم رو اشغال میکنه و اون افکار مخرب هستند. مثل اینکه فلانی یه روزی به من ی حرفی زد ک نباید میزد یا اینکه چرا اون روز اون کارو انجادم دادم یا انجام ندادم.یا اینکه اگه فردا من نتونم اونجوری که باید باشم چی میشه و از اینجور افکار .
ی پیشنهاد سعی توی لحظه زندگی کنی نه تو گذشته و نه تو اینده سیر کنی .دور اندیشی خوبه ولی در صورتی که لطمه به روحت نزنه.و همین امر باعث میشه که دیگه ذهنت مثل قبل شلوغ نباشه و همون ذهن خودت اونقدر جای خالی ایجاد میکنه که حاضری ذهنت رو به مزایده بزاری این دفعه، تا اینکه توی مناقصه قرار بدی.
راستی بعدش هم می تونی ی موزیک دی جی بزاری افکارت یه حال مشتی بکنن و ی خودی نشون بدن مثل من که همین الان دارم موزیک گوش میدم افکارم دارن جفتک میندازنن تو ذهن پر ازدحامم

سلاام...
عالیه ک برنده ی مناقصه شما بودین...
مثل همیشه راه و روش شما بی نقص و عالیه و جا داره از شما و دوستان عزیزتون"سید علی و آقا کوروش" سپاسگزاری کنم...
سعی می کنم برنامه ی راهبردی شما رو از قوه ب فعل در بیارم ک مطمئنم می تونم!...
موزیک ک خوراکمه!...اگه موسیقی نذارم، خودم برای افکار پریشانم می خونم!... در این صورت فکر کنم کارشون از جفتک زدن هم بگذره و کلا فرار کنن!...
بازم بی نهایت سپاسگزارم ک با راهنمایی های درست تون باعث ارشاد من شدین...باشد ک شاگرد خوبی باشم و درس رو درست پاسخگو...
شاد و تندرست باشین...انشاا...

مسعود شنبه 2 آذر 1392 ساعت 11:29

سلام دایی جان خسته نباشی عزیز
دایی جان عالی شده وبلاگت قالب وبلاگت هم خیلی بهتر از قبلیه به نظر من این خیلی بهتره دایی جان
مطالبتون که دیگه نمیشه روش نظر گذاشت چون دیگه همه چی تمومن عمیق ترین زخمهای جامعه رو نشون میدی مردم به این جور موضوعات نیاز دارن تا بعضی افرادی که از جامعه خبر ندارن یا اونقدر سر گرم کارای خودشون هستند که وقت نیگا کردن به اطرافشون و دیدن واقعیت های اطرافشون رو ندارن
اقلا" شاید تو سرچ های اینترنتی با چنین موضوعاتی برخورد کنند و بهتر بشناسند اون هم وطتی که زیر برج اونا داره واکس کفشاشون رو میزنه

سلاام دایی مسعود...سلاامت و شاد باشین...
ممنون از لطف تون...متاسفانه برخی حقایق رو همگی ازش با خبریم ولی هیچ کدوم از ما حاضر ب رفع این معضلات نیستیم!...هر چند یک دست صدا نداره و تلاش و اتحاد جمعی نیازه...البته لازمه این کار در طولانی مدت و با برنامه ریزی درست و اصولی انجام بشه...
ممنون از نظر زیباتون...شاد و تندرست باشین...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.