غریب واقعی!...


از بچگی بر اساس آموخته های دینی خوانده یا شنیده ایم ک از رگ گردن هم ب ما نزدیک تراست، از روح خود در ما دمیده، با رگ و پی ما آمیخته، اصلا یک جورهایی درست خود ماست!...
خودی ک اکثر ما گمش کرده ایم، کاش چراغی در دست داشتیم و از روی نادانی ب دنبال او می‌گشتیم، حیف ک همین کار را هم یاد نگرفته ایم و یا شاید غرور کاذب مان اجازه نمی دهد چراغ ب دست ب دنبالش بگردیم!...
اکثر ما گم کرده ی رهیم و ب  دنبال چیزهای دیگر و پوشالی می گردیم!...درست حدس زدید منظورم خدا هست!...خدایی ک در وجود تک تک ما خانه دارد و روح مان از او سرچشمه و نشآت می گیرد ولی بیش تر اوقات او را گم می کنیم و سر گردانیم در حالی ک تنها کسی ک همواره پیش ماست اوست! حتی در تنهایی مطلق.
آخ... آخر چرا گم کرده ی راهیم؟!...
خدایا! چرا این‌قدر ما، افراد جامعه سنگدل شده ایم ک دیگر یادی از تو نمی‌کنیم!... نماز اول وقت می خوانیم! ولی غافل از بغل دستی مان هستیم!...خدایا چ ب روز ما مردم آمده است؟!... بی تفاوتی مان نشان از چیست؟!!!!!!....
نمی‌دانم ما غریبم یا خدا!
خدایا فقط ب تو پناه!.....
نظرات 4 + ارسال نظر
[ بدون نام ] سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 09:31

هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
کارِ من سودازده ، دیوانه گری بود

پرواز به مرغان چمن خوش که درین دام
فریاد من از حسرت بی بال و پری بود


گر اینهمه وارسته و آزاد نبودم
چون سرو ، چرا بهره ی من بی ثمری بود


روزیکه ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبرها همه از بی خبری بود


بی تابش مهر رُخت ای ماه دل افروز
یاقوت صفت ، قسمت ما خون جگری بود

دردا ، که پرستاری بیمار غم عشق
شبها همه در عهده ی آه سحری بود

فرخی یزدی

مجال ستایش موهایت ندارم
باید برای تک تک آن نغمه ها سر دهم
دیگر عاشقان تو را به چشم دیگر می طلبند اما
تنها آرزوی من آرایش موهای توست
تو و من ، چون سنگِ مزار فرو می افتیم
و این گونه ، عشق نافرجام ما
چون هستی جاویدانِ خاک ، پایاست
دوست می دارم آن وجب خاکی که تو هستی
من که در مراتع سبز ِ افلاک
ستاره ای ندارم ، این تکرار ِ توست
تو ، تکثیر دنیای من.
در چشمان ِ درشت ِ تو نوری است
که از سیارات مغلوب به من می تابد
بر پوست تو ، بغض ِ راه هایی می تپد
هم مسیر ِ شهاب و تندر ِ باران
منحنی کمرت قرص مهتاب ِ من شد
و خورشید ، حلاوت دهان ژرف تو
نور سوزان و عسل ِ سایه ها
من در خفا ، میان سایه و روح دوستت دارم

" پابلو نرودا"

هم نفست سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 09:24

غلامرضا طریقی

مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !

مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !

مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»

دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !

سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار

که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !

هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟

که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!

قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست

اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !

بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن

که در تمام جهان این سخن مثل بشود :

«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت

اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»

تا ب حال کسی
تو را با چشم هاش نفس کشیده؟
آنقدر نگاهت می کنم
ک نفس هام
ب شماره بیفتد
بانوی زیبای من!
جوری ک از خودت فرار کنی
و جایی جز آغوش من
نداشته باشی!...

هم نفست سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 09:22 http://dokhtareshahrivari91.blogfa.com/

سلام وصبح زیبای اذرماه تو مهربون همیشگیم بخیررباشه
با این حس وحال مریضی هردوتامون بازم جون میگیرم بیام برای تو بنویسم
دوستت دارم عزیزم
عاشقتم هم نفسم ...

سلاام همنفس عزیزم...
فدای دل مهربونت آجی جوونم...
منم خیلی دوستت دارم عزیزم...

شریف زارع دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 22:58

در این دنیای شلوغ و پر سر و صدا که انسان توجهش فقط به مشغله های دنیایی است خودبخود از معبود فاصله می گیرد .اما شکی نیست خداوند به بنده اش نیازی ندارد و او بی نیاز از هر چیزی است .

سلاام...
درسته منم با شما موافقم!...خدا مطلق بی نهایته و کسی ک بهش محتاجه ما هستیم ولی توجه ب زرق و برق دنیوی باعث دوری ما از معبود شده...
خداوندگار همیشه یاورتان باد...

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.