دنیا زیبا می شود اگر...


کسانی هستند ک دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنند. مثل آن راننده تاکسی‌ای ک حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی ک توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشم شان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم‌هایی ک حواسشان ب بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغل شان می‌کنند. دوست‌هایی ک بدون مناسبت کادو می‌خرند، مثلا می‌گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.
آدم‌هایی ک از سر چهار راه نرگس نوبرانه می‌خرند و با گل می‌روند خانه. آدم‌های پیامک‌های آخر شب، ک یادشان نمی‌رود گاهی قبل از خواب، ب دوستان شان یادآوری کنند ک چه عزیزند،
آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم‌هایی ک از هر یادداشت غمگین خط‌ هایی می نویسند ک یعنی هستند کسانی ک غم هیچ کس را تاب نمی آوردند. آدم‌هایی ک حواسشان ب گربه ها و  پرنده ها هست.
آدم‌هایی ک اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند ک غریبگی نکنی.
آدم‌هایی ک خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند. همین‌ها هستند ک دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
مثل دوستی ک همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش ب دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد...

آدم هایی ک همیشه ب انسان انرژی مثبت می دهند و دیدمان را ب زندگی عوض می کنند. 

بیائید ما هم یکی از همین آدم ها باشیم تا دنیا را زیباتر کنیم...

خدایا شکرت!...


هر چه قدر هم  ک بنده خوب خدا نباشی ...

هر چقدر هم ک کوله بار گناهانت تو را از چشیدن طعم شیرین رفاقت با خدا دور کرده باشد...

باز هم، گاهی
زمانی، در تنهایی خودت فرو می روی....
می نشینی با معبودت راز و نیاز می کنی و آن جاست ک یادت می‌آید یگانه معبودت، چ نعمت های زیبایی برای تو و فقط برای تو آفریده....
از دست و پا و چشم و زبان وعقل و هوش و پدر و مادر بگیر
تا نعمت منحصر ب فرد بودن ....زیبا بودن ...تک بودن...
و آنجاست ک میگویی : الهی شکر...
اما یک سوال؟
تا بحال شده برای داشتن نعمتی خیلی خیلی بزرگتر از این‌ها خدایت را سپاس گویی؟!
نعمتی ک همه این ها غرق می شود در وجودش بس ک بزرگ است!
نعمت ولایت!....
این ک محب علی بن ابیطالب(ع) هستی و شیعه مذهب او....
حتی اگر فقط از شیعه بودن نامش را یدک بکشی....
این بار وقتی نشستی تک تک نعمت های پروردگارت را بر شمردی، آرام و آهسته بگو:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
خدایا شکرت ک زیر پرچم ولایت امام علی (ع) هستم....
خدایا شکرت برای تمام عیدهای زیبایت ...
خدایا شکرت برای عید غدیرت!...

چ قدر زود دیر می شود!...


همه معتقدیم وقت طلاست، اما بدون توجه ب مفهوم جمله و ب دور از همه ی اعتقادات مان ب راحتی از روی وقت و زمان عبور می کنیم و این طلای واقعی رو ب راحتی لگد مال می کنیم!...

زمانی ک گذر ایام رو از هم چون فیلم از نوار دهنت عبور می دهی بارها با خودت تکرار می کنی: انگار همین دیروز بود و چ قدر زود همه چیز گذشت...
درسته! زمان در حال گذر است. گذشت زمان خیلی سریع اتفاق می افتد شاید هم بهتر است بگوییم ما همگی ب سرعت و بدون توجه ب این هدیه ی گرانبها از کنار زمان عبور می کنیم!...
وقتی ب یاد گذشته‌ها می‌افتی و وقایع تلخ و شیرین آن را از از نوار ذهنت عبور می‌دهی، بارها با خودت تکرار می‌کنی: انگار همین دیروز بود، چقدر زود گذشت.
ثانیه‌ها با صدم ثانیه‌های‌شان ب سرعت می‌تازند و دقیقه‌ها را ب دنبال خود می‌کشند و دقیقه‌ها عقربه ساعت شمار را ب حرکت می‌اندازند و ساعت‌ها روزها را ب شب می‌کشانند و روزها هفته‌ها و هفته‌ها، ماه‌ها و ماه‌ها، سال‌ها و ...
و ما در این فرآیند گذشت زمان، فقط تماشاچی هستیم و مدام ب خود می‌گوییم : آه . افسوس از این گذر عمر و چ قدر زود دیر می شود!... ...

زندگی مثل یک اتوبوس است



من کارتم را در دستم می‌فشارم، باد سردی می‌وزد و چادرم را در هوا می‌رقصاند. به انتهای خیابان نگاه می‌کنم، بالاخره پیدایش می‌شود. اتوبوس که می‌ایستد وارد می‌شوم و کارت می‌زنم. راننده خوب حواسش بود که کارتم را زده‌ام یا باید بیاید خفتم کند.

4 یا 5 نفر دیگر در اتوبوس هستند. آن‌ها هم خوب حواس‌شان هست که باید انداز بر اندازم کنند. روی همان صندلی جلوی در می‌نشینم. با این‌که هنوز هوا آن‌قدرها هم سرد نیست، اما بخاری روشن است؛ بر خلاف تابستان‌ها که کولرها صرفا جهت تزئین هستند.
اتوبوس راه می‌افتد. خانمی پشت سر اتوبوس می‌دود؛ راننده اما انگار او را نمی‌بیند. به ایستگاه بعدی که می‌رسیم، کسی نیست. اتوبوس بدون توقف به راهش ادامه می‌دهد و خانمی از آن عقب داد می‌زند: «آقا نگه دارین» و راننده به ناچار نگه می‌دارد. در ایستگاه بعدی هم خانمی با پسر خردسالش وارد می‌شوند. هر دو در قسمت آقایان می‌نشینند و پسر به سمت دستگاه کارت خوان می‌رود و دوبار صدای آن را در می‌آورد. باز اتوبوس غرغر کنان به راه می‌افتد. با هر بار توقف در ایستگاه و باز شدن درها، هوای نیمه سرد بیرون پایم را سرد می‌کند و باز با بسته شدن درها، گرم می‌شوم.
در ایستگاه بعد خانمی سوال می‌کند: «آقا دور فلکه هم نگه می‌دارین؟» و وقتی صدایی جوابش را نمی‌دهد به ناچار پیاده می‌شود اما افسوس که در نزدیکی فلکه ایستگاهی هست. اتوبوس در سکوت شب رفته است انگار. نه دختران هم سنی هستند که با هم بگویند و بخندند، نه پسرانی که نگاه‌های‌شان را به دختران بدوزند، نه پسرانی که باز ساکت بنشینند و بیرون را تماشا کنند نه دختران محجبه‌ای که از خجالت رنگارنگ شوند، نه آقایانی که از جلو نشستن خانم‌ها گله کنند و نه خانم‌هایی که از نبود جا شکایت داشته باشند.
بالاخره به جایی می‌رسیم که باید پیاده شوم. با خود می‌گویم: این اتوبوس این مسیر را هزاران بار طی می‌کند. هربار افرادی پیاده و افرادی سوار می‌شوند. بعضی در گرفتاری‌های خود غرق می‌شوند، بعضی سیری دارند در دنیای بزرگ آرزوهای‌شان و بعضی هم مثل من می‌نشینند و این چرخه تمام نشدنی را نظاره می‌کنند. حال که فکر می‌کنیم، می‌بینیم زندگی مثل یک اتوبوس است، هرکس هزینه‌اش را ندهد، خوار می‌شود. هرکس جای دیگران را بگیرد، منفور می‌شود و مهم‌تر آن‌که لحظه‌ای که واردش می‌شوی، هوای خوب و فریبنده‌اش آن‌قدر مشغولت می‌کند که فراموش می‌کنی وقتی هم باید پیاده شوی....

قالی بزرگی است زندگی ...



هر هزار سال، یک بار فرشته‌ها قالی جهان را در هفت آسمان می‌تکانند
تا گرد وخاک هزار ساله‌اش بریزد و هر بار با خود می‌گویند:
این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است
با زمینه سرخ خون
و حاشیه‌های کبود معصیت
با طرح‌های گناه و نقش برجسته‌های ستم
فرشته‌‌ها گریه می‌کنند و قالی آدم را می‌تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می‌کنند.
رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می‌بافی و من می‌بافم و او می‌بافد
همه بافنده‌ایم
می‌بافیم و نقش می‌زنیم
می‌بافیم و رج به رج بالا می‌بریم
می‌بافیم و می‌گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره‌ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه‌ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه‌ای از آن را تو بافته‌ای.
کاش گوشه‌ای را که سهم توست زیباتر ببافی...