کسانی هستند ک دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنند. مثل آن راننده تاکسیای ک حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
آدم هایی ک همیشه ب انسان انرژی مثبت می دهند و دیدمان را ب زندگی عوض می کنند.
بیائید ما هم یکی از همین آدم ها باشیم تا دنیا را زیباتر کنیم...
هر چه قدر هم ک بنده خوب خدا نباشی ...
هر چقدر هم ک کوله بار گناهانت تو را از چشیدن طعم شیرین رفاقت با خدا دور کرده باشد...
همه معتقدیم وقت طلاست، اما بدون توجه ب مفهوم جمله و ب دور از همه ی اعتقادات مان ب راحتی از روی وقت و زمان عبور می کنیم و این طلای واقعی رو ب راحتی لگد مال می کنیم!...
زمانی ک گذر ایام رو از هم چون فیلم از نوار دهنت عبور می دهی بارها با خودت تکرار می کنی: انگار همین دیروز بود و چ قدر زود همه چیز گذشت...
درسته! زمان در حال گذر است. گذشت زمان خیلی سریع اتفاق می افتد شاید هم بهتر است بگوییم ما همگی ب سرعت و بدون توجه ب این هدیه ی گرانبها از کنار زمان عبور می کنیم!...
وقتی ب یاد گذشتهها میافتی و وقایع تلخ و شیرین آن را از از نوار ذهنت عبور میدهی، بارها با خودت تکرار میکنی: انگار همین دیروز بود، چقدر زود گذشت.
ثانیهها با صدم ثانیههایشان ب سرعت میتازند و دقیقهها را ب دنبال خود میکشند و دقیقهها عقربه ساعت شمار را ب حرکت میاندازند و ساعتها روزها را ب شب میکشانند و روزها هفتهها و هفتهها، ماهها و ماهها، سالها و ...
و ما در این فرآیند گذشت زمان، فقط تماشاچی هستیم و مدام ب خود میگوییم : آه . افسوس از این گذر عمر و چ قدر زود دیر می شود!... ...
من کارتم را در دستم میفشارم، باد سردی میوزد و چادرم را در هوا میرقصاند. به انتهای خیابان نگاه میکنم، بالاخره پیدایش میشود. اتوبوس که میایستد وارد میشوم و کارت میزنم. راننده خوب حواسش بود که کارتم را زدهام یا باید بیاید خفتم کند.
4 یا 5 نفر دیگر در اتوبوس هستند. آنها هم خوب حواسشان هست که باید انداز بر اندازم کنند. روی همان صندلی جلوی در مینشینم. با اینکه هنوز هوا آنقدرها هم سرد نیست، اما بخاری روشن است؛ بر خلاف تابستانها که کولرها صرفا جهت تزئین هستند.
اتوبوس راه میافتد. خانمی پشت سر اتوبوس میدود؛ راننده اما انگار او را نمیبیند. به ایستگاه بعدی که میرسیم، کسی نیست. اتوبوس بدون توقف به راهش ادامه میدهد و خانمی از آن عقب داد میزند: «آقا نگه دارین» و راننده به ناچار نگه میدارد. در ایستگاه بعدی هم خانمی با پسر خردسالش وارد میشوند. هر دو در قسمت آقایان مینشینند و پسر به سمت دستگاه کارت خوان میرود و دوبار صدای آن را در میآورد. باز اتوبوس غرغر کنان به راه میافتد. با هر بار توقف در ایستگاه و باز شدن درها، هوای نیمه سرد بیرون پایم را سرد میکند و باز با بسته شدن درها، گرم میشوم.
در ایستگاه بعد خانمی سوال میکند: «آقا دور فلکه هم نگه میدارین؟» و وقتی صدایی جوابش را نمیدهد به ناچار پیاده میشود اما افسوس که در نزدیکی فلکه ایستگاهی هست. اتوبوس در سکوت شب رفته است انگار. نه دختران هم سنی هستند که با هم بگویند و بخندند، نه پسرانی که نگاههایشان را به دختران بدوزند، نه پسرانی که باز ساکت بنشینند و بیرون را تماشا کنند نه دختران محجبهای که از خجالت رنگارنگ شوند، نه آقایانی که از جلو نشستن خانمها گله کنند و نه خانمهایی که از نبود جا شکایت داشته باشند.
بالاخره به جایی میرسیم که باید پیاده شوم. با خود میگویم: این اتوبوس این مسیر را هزاران بار طی میکند. هربار افرادی پیاده و افرادی سوار میشوند. بعضی در گرفتاریهای خود غرق میشوند، بعضی سیری دارند در دنیای بزرگ آرزوهایشان و بعضی هم مثل من مینشینند و این چرخه تمام نشدنی را نظاره میکنند. حال که فکر میکنیم، میبینیم زندگی مثل یک اتوبوس است، هرکس هزینهاش را ندهد، خوار میشود. هرکس جای دیگران را بگیرد، منفور میشود و مهمتر آنکه لحظهای که واردش میشوی، هوای خوب و فریبندهاش آنقدر مشغولت میکند که فراموش میکنی وقتی هم باید پیاده شوی....