آدمک کاهی!...




ترا با آن قلب کاهیت دوست دارم،
تنها ایستاده در مرغزار،
با چشمانی همیشه منتظر،
دلی همیشه تنگ،
و من می دانم معنی سکوت و دلتنگیت را،
من،
دعا می کنم تو را،
وقتی ک ابر چشمانت،
تمام آسمان را در بر می گیرد
من،
دعا می کنم تو را،
وقتی ک ماه شب،
قصه تنهایت را،
برای ستاره‌ها می‌خواند
من،
دعا می کنم تو را،
جایی میان مرگ برگ،
و دلتنگی درخت
من دعا می کنم
برای قلب پراز کاهت،
برای چشمان پر از غمت،
برای مرغزار و کلاغ‌های نشسته بر شانه هایت،
و برای این ‌ک از یاد ببری،
لبخند،
آن پرنده ی سبک بال را
تو نیز برای من دعا کنم،
تا
فراموش کنم همه ی اتفاقات بد را...
شاید دعای تو گیرا باشد!...

توصیف یک دوست دیرین!...



امروز از دوستی دیرین می نویسم ک این روزا خیلی آرامش بخش تک تک لحظاتم شده!...

از دوستی ک از محرم اسرار من؛ تو و خیلی از ماها بوده!...درست حدس زدین قلم نام دوست دیرینه ی من است!...

با توأم ای قلم، می خواهم با تو از تو می نویسم!....

از تو ک قدرتمند‌ترینی، از تو ک محرم اسرارترینی، با تو می‌نویسم. با تو از دردهایم، زخم‌هایم، خاطره‌هایم، دلتنگی ها  و از همه چیز می‌نویسم.

ای قلم چ سرنوشت هایی ک با تو رقم خورده و چ شعرها، چه کتاب‌ و چه شاهنامه‌ها ک با تو شاهکار روزگار شده اند، چه داستان‌ها و مسائلی که با تو حل شدند

ولی این را بدان ک با تو دستور قتل عام میلیون‌ها انسان نیز صادر شده، با تو پیمان های ظالمانه ای نوشته و حق هایی ضایع گشته!...

با تو چه قلب‌هایی شکسته شده، چه دل‌هایی ک لرزیده، چه اشک‌هایی ک جاری شده!...

ولی باز هم تو بد نیستی، آن دوستت دارم‌هایی ک نوشتی می‌ارزد ب همه این‌ها. آن تقدیم با عشق‌ها، آن فراموشت نمی‌کنم‌ها، آن عاشقانه‌ها.... از کتاب خدا تا منشور کوروش و ...، یادت هست؟!

تو بزرگی آن‌قدر ک خدا در کتابش ب تو قسم خورده.

ای قلم تو هستی تا غصه‌ها در دل‌ها نماند؛ تا کینه‌ها و دشمنی ها باقی نماند، تو هستی تا با تو روی کاغذ درد دل کنیم. تو را تمام کنیم تا خودمان تمام نشویم، تو را بشکنیم تا خودمان نشکنیم، تو را خسته کنیم تا خستگی در تن ما نماند.

ای قلم تو نوشتی و من مچاله کردم، تو نوشتی و من پاره کردم، تو نوشتی و من سوزاندم، تو فقط نوشتی تا من سبک شوم. ای قلم همیشه نوشتی، نشد ک خسته بشوی، نشد ک نباشی، نشد ک ب من بخندی و ابراد بگیری، نشد ک از نوشتن ها و دلتنگی های من ب ستوه آیی!...

تو یار خوبی هستی ای قلم. تو می‌دانی من چ کشیدم، تو میدانی چ خون دلی خوردم، تو میدانی چ متن‌ها و چه شعرهایی نوشتم. دیدی آن متن‌ها را کسی نخواند؟ آن شعرها در هیچ شب شعری خوانده نشد؟ فهمیدی ای قلم ک نامه‌هایم را بی‌جواب گذاشت؟ راستی تو فهمیدی هنگام نوشتن آن نامه‌ها گریه می‌کردم؟ یادت هست وقت نوشتن «خداحافظ» دستم می‌لرزید؟ من خواستم بنویسم خداحافظ ولی تو نخواستی و تمام شدی و نامه آخرم بی‌خداحافظی ماند.

ای قلم هنوز داغش بر دلم مانده، کاش می‌نوشتی خداحافظ تا همه چیز تمام شود ولی نشد. ننوشتی. او رفت و من هنوز در حسرت خداحافظی مانده‌ام. ولی باز خوشحالم ک تو را دارم، قلم یعنی فرصتی دوباره، قلم یعنی سلامی دوباره، قلم یعنی زندگی دوباره. پس با من بمان ک هنوز حرف‌ها دارم، ن برای گفتن، بلکه برای نوشتن، پس باش و بنویس تا دیگران بخوانند شاهکار من و تو و کاغذ را...و بدان وقتی تو را در دست‌هایم می‌گیرم، گویا افکارم؛ احساساتم و تمامی وجودم را را در دستانم گرفته‌ام، آن زمان دیگر کسی حریفم نیست!...تو ب من احساس قدرت و آرامش می‌دهی...

پس با من همیشه بمان!... دوستت دارم قلم!...



بازگشت مجدد!...


قبل از هر چیزی سلااام ب تک تک دوستان گلم، امیدوارم که همگی تون شاد و سلاامت باشین...

با تشکر از دوستان عزیز که با ارسال پیغام های خصوصی من رو دعوت ب نگارش مجدد کردن، تصیمیم گرفتم ب خاطر احترام ب تک تک بزرگواران و دوستان عزیز، وبلااگم رو فعال کنم و بنویسم از دغدغه های روزانه و هر مطلبی ک ب نظر جالب میاد...

البته دست ب قلم شدن مجدد بعد از گذشت چندین ایام سخته ولی مطمئنم با کمک و دل گرمی های تک تک شما دوستان عزیز می تونم آب رفته از جو رو بر گردونم و بنویسم؛ پس دست تک تک تون رو ب یاری می فشارم و امیدوارم با کمک شما بتونم ب راحتی بنویسم و مطمئنم نظرات خوب و سازنده ی شما می تونه یاری گر خوبی برای من باشه... پیش پیش از همگی تون بی نهایت سپاس گزارم....

مطلب آخر!


تقدیم ب تک تک همراهان و دوستان خوب وبلااگم...

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه ک پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش ک بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ ب غره آید از غره ب سلـخ
آنان ک مـحیط فـضـل و آداب شدند
در جمـع کـمال شمع اصـحاب شدند
ره زین شـب تاریک نـبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
آن را ک ب صحرای علل تاخته اند
بی او همه کارها بپرداخته اند
امروز بهانه ای در انداخته اند
فردا همه آن بود ک در ساخته اند
آن ها ک کهن شدند و این ها ک نوند
هر کس ب مراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان ب کس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند
آن کس ک زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ ک او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقه خاک نهاد
آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ کسی راز همی نگـشایند
ما را ز قضا جز این قدر نـنـمایند
پیمانـه عـمر ما است می پیمایند
اجرام ک ساکنان این ایوانند
اسـباب تردد خردمـندانـند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی
کانان ک مدبرند سرگردانـند
از آمدنم نـبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

"خیام"



"او زیباست"

میخوام یه کم باهات حرف بزنم.همون حرفایی که مدتهاست تو دلم مونده و آبسه کرده،همون حرفایی که از جنس عشقه اون حرفایی که از جنس مهربونیه
پس بیا و بشینو خوب به حرفام گوش کن:
چرا دوستت دارمارو  نگه می‌داری واسه روز مبادا؟
چرا دلم تنگ شده‌ها رو،عاشقتم‌ها رو…؟
 این‌جمله‌های قشنگو الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا بشه!نه؟
آهان! فهمیدم باید همون لحظه از خودت مطمئن باشی و بدونی که از امروز گفتنش،فردا پشیمون نمیشی!
یه لحظه به این فکر کن وقتی سِنت بالا میره،کلی دوستت دارم پیشت مونده! کلی دلم تنگ شده و عاشقتم  تو گلوت حبس شده که خرج نکردی و روی هم تلنبار شده‌!
اون موقع دیگه انگار فرصت نداری صندوق دلت رو خالی کنی.! صندوق دلت رو دوشت سنگینی میکنه. پس خرج کن!
اگه یه روز توی طلوع چشمات خیره شدم اگه شمع نیمه سوخته ی نگامو دوست داشتی، اگه تو مسیر لغزنده زندگی پابه پات اومدمو هواتو داشتم، اگه هم آواز ترانه های لبهای همیشه بستت شدم، اگه حرفی رو گفتم که حرف تو بودو تو سفر شهر آشوب وجودت همسفرت بودم، اگه واسه کویر لبهات سقائک پیر شدم و اگه منظره های نادیدنی رو واست دیدنی کردم!
حالا بگو،
جای من تو کتاب عمرت کجاست؟!
حالا بازم دوستت دارمارو نگه میداری واسه ی روز مبادا؟؟؟؟
می ترسم بهت بگم دوستت دارم چون فکر نمیکنم که خودت اینو بدونی!
میترسم اگه یه وقت حرفامو نزنم یه روزی حسرتشو بخورم! چون یکی بهم گفته سعی نکن تو زندگیت به جایی برسی که بگی ای کاش!!!
ولی این بار میخوام به خودم جرات بدم، میخوام دلمو به دریا بزنمو بهت بگم که چقدر دوست دارم!
چرا اینجوری نگام میکنی؟!
اگه تو انتظار شنیدنشو نداشتی ولی من مدتهاست که منتظر گفتنشم!!!
یادمه یه بزرگی بهم می گفت دلت می خواد کفش بشی یا تاج بشی؟!
گفتم یعنی چی؟!
گفتش یعنی دلت می خواد، مردم همیشه پاشونو رو تو بزارن و از تو بدشون بیاد، یا تاج سر مردم بشیو به قول قدیمیا رو سرشون حلوا حلوات کنن و دوست داشته باشن؟
خندیدمو گفتم خب معلومه هیچ آدم عاقلی دلش نمیخواد کفش بشه! من دلم می خواد تاج بشم.
بهم گفت اگه خواستی تاج بشی احترام به دیگرانو یادت نره!
هیچ وقت واسه مردم تو هر جایگاهی که هستی قیافه نگیر!
بهم گفت زرنگ واقعی می دونی کیه؟
زرنگ واقعی اون کسی نیست که یک میلیونو بکنه ده میلیون! زرنگ واقعی اون کسیه که اگه با ده نفر برخورد کرد نه نفر رو عاشق خودش بکنه!!!
داری میری پس اینو گوش کنو برو...
همیشه فرصت واسه جبران غفلت ها نیست!کنار کسایی که واست عزیزن بمونو بهشون بگو بهتون عشق میورزم.
زبون دلت شوو هرچی که بوی مهربونی و لطافت داشت بگو، نزار دلت صندوقچه ی اسرار بشه پیش اونایی که همرازتن.!!!
ارزش رنگها به کنار هم بودنه، بپذیر همه دنیایی رو که بدون تو هیچه.
پس شاخه های درخت عشقتو بگیر سمت آفتاب مهربونیو با تمام وجودت بگو:
دوست دارم...

"خدا نگهدار تا همیشه"

سودوکوی زندگی!...


قبلا فکر می کردم، میشه زندگی رو ب صفحه ی شطرنجی تشبیه کرد ک من و شما مهره های این صفحه ی بزرگ هستیم!...
فکر می کردم از راه تحلیل و هوش میشه حرکت بعدی رقیبان عرصه ی زندگی رو پیش بینی کرد و پیش رفت!...اما حالا نظرم عوض شده است!...زندگی ب جدول سودوکو بیشتر شباهت دارد!...اول ساد و راحت و بعد سال ب سال سخت تر و سنگین تر!...
البته تفاوت هایی با سودکو نیز دارد و آن این است ک جداول سودوکو از چندین خانه ی خالی برخوردار هستن ک من و تو فقط باید این خانه های خالی را با اعداد 1 تا 9 پر کنیم...پس حل جدول راحت تر و سهل تر است!...
ب تظر من اقرادی ک جدول سودوکو را حل می کنن کلا سه دسته هستن!...
یک دسته از آن ها ب ‌قدری غرق بازی می‌شوند و برای‌شان این بازی عجیب است ک از همین جابه‌جا کردن اعداد بین جاهای خالی لذت می‌برند و سرگرمش می‌شوند!... 
عده ای قواعد بازی را آن‌ قدر خوب بلدند و مهارت دارند ک سریع سودوکو را حل می‌کنند و می‌روند مرحله بعد و بعد و بعد، بازی برای این گروه جذاب نیست، اما از همین رسیدن  ب مرحله بعدی راضی‌اند!...
و دسته ی آخر آدم‌هایی هستند ک سودوکو را با بی‌حوصلگی نگاه می‌کنند، بعد می‌اندازند یک گوشه و زل می‌زنند ب سقف. آدم‌هایی ک بازی نمی‌کنند، خسته‌اند!...
 زندگی من هم شبیه جدول سودوکو شده است و من این روزها شبیه گروه سوم!...
این چند روز مدام ب فکر سودوکوی کُشنده‌ ی زندگیم بودم. ک می‌خواستم هر جور شده این معما را حل کنم!...من از اول عدد خودم را در خانه ی های خالی جدول زندگی اشتباه جای گذاری کردم!...ولی خدا رو شکر ک دست بالاتر و بینا ب همه چی مانع از پیشرفت و گذاشتن سایر اعداد در سودکوی زندگیم شد و عددی ک ب اشتباه گذاشته بودم رو پاک کرد!...
شاید این روزها زندگی‌ام تلخ و تکراری شده ولی دیگر لب ب اعتراض نمی گشایم، دیگر آه و ناله و فغان نمی‌کنم، دیگر غر نمی‌زنم و در یک کلاام دیگر ناشکری نمی کنم!...
زندگیم را دوست دارم و از او ک قدرت عقل و هوش ب من داده بی اندازه سپاسگزارم...شاکر او هستم ک چراغ راهم بوده و هست!...
سپاس خداوندا!...
با تمامی وجودم دوستت دارم و ترا می ستایم و اگر در این مدت ناسپاس و قدرنشناس بودم مرا ببخش...
چون فقط چشم امید ب درگاه تو دارم!...
ای پناه بی پناهان و این چراغ راه گمراهان...ترا سپاس!...