پروردگارا!
با باری از گناه ب پیش گاه تو قدم گذاشته ام!...از تو می خواهم مرا ببخشی، هر چند درخواست من خودخواهانه است! ولی تو رحمان و رحیمی و بر من بنده ی ناچیز سخت نگیر و مرا ببخش...
مهربانا!
تو همیشه ب من نعمت دادی و من همواره کفران نعمت کردم!...من می دانم حتی سختی ها و مصبیت های زندگیم از نظر من مشکل است و مطمئنم پشت هر یک از این سختی ها آسانی نهفته است!...مرا ببخش ک با وجود این دانسته باز هم ناشکری می کنم و گاهی اوقات زبان ب شکایت باز ک خدایا چرا من؟!! ...چرا این همه سختی فقط برای من؟!!...همیشه دوست داشتم مجاور و همسایه ی امام مهربانی ها، امام رضا(ع) باشم ک تو چ مهربانانه این خواسته را اجابت نمودی و من هیچ وقت نتوانسته ام حق همسایگی را درست ب جای آورم...
رحمانا!
هر سال شب های پر فضیلت قدر با دیدگان گریان و شرمسار از گناهان دست ب دعا برمی دارم و فریاد " الهی العفو" سر می دهم و ترا ب خودت، اولیا و خاصان درگاهت قسم ک مرا ببخشی!...بارها صدایت می زنم "یا ارحم الراحمین"، تو بزرگی، تو رحمانی و رحیم و.. مرا ب خودم وا مگذار و همه ی خطاهایم را ب پای جوانیم یادداشت و از من گذشت کن ...ولی من چ کردم...بعد از چند روز مجدد توبه شکستم و بنده ی خطا کارت شدم....
معبودا!
بارها شب های جمعه نجوا می کنیم:" یَا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی..." ای پروردگار من رحم کن بر ناتوانی بدنم، و نازکی پوست تنم و باریکی استخوانم…ولی خود ب ناتوان تر از خود رحم نمی کنیم و مدعی شکر گزاری و بخشش تو هستم!...
عزیزا!
همه، مدعی خوردن نمک و نشکستن نمکدان هستیم ولی فقط ادعایی پوچ و توخالی است!...چون زمان عمل ناجور نمکدان می شکنیم و شکر گزارت نیستیم...از تو می خواهم شکستن نمکدان را نادیده بگیری و همه ی بندگانت را مورد عفو و بخشش قرار دهی چون همه در مقابل غضب تو کوچک و خواریم!...
یا غیاث المستغیثین!
نکند مرا نشنیده باشی!... ب فریادم برس من ب جز تو کسی را ندارم، بر من رحم کن و خطاهایم را ببخش ک سخت محتاج ببخششم...."الهی و ربی من لی غیرک"
بارالها!
خودت گفتهای"الیس الله بکاف عبده (زمر 36)" آیا من(خدا) برای بنده ام کافی نیستم... پس وقتی ترا دارم ب دیگران چ حاجت!...تو در همه ی حالات مرا کفایت می کنی...
رحیما!
بنده ی رو سیاهی هستم ک همیشه در تمام مشکلات و سختی ها دست نیاز ب سمت تو دراز کرده ام همواره کمکم کن ک سخنم و ندای درونم آیات تو باشد و در همه ی حالات بگویم:
"ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب( آل عمران 8)"
پروردگارا، دل های ما را پس از آن ک ما را راهنمایی کردی منحرف مگردان، و از جانب خود رحمتی ب ما مبذول دار، زیرا ک تویی ک بسیار بخشنده ای...
امروز اولین روز کاری من است...هر چند قبلاً نیز ب عنوان مشاور در مرکز فوق مشغول ب کار بودم و تا حدودی ب چند و چون قوانین مرکز و کارکنان آنجا آشنا هستم ولی دلهره ی عجیبی وجودم را در بر گرفته...
قرار است طبق هماهنگی قبلی با مسئول مرکز، ساعت 9 ب ملاقات ایشان بروم لذا صبح زود بعد از نماز صبح، درست مثل روزهای اول مهر ماه و روز اول دانشگاه، شروع ب اتو کشی مانتو و مقنعه و ...کردم و بعد از خواندن سوره یاسین، نباء، آیت الکرسی و چهار قل و خوردن صبحانه آماده رفتن شدم...طبق عادت، مامان شهربانو من رو از زیر قرآن رد کردن و توصیه های لازم رو قبل از بیرون رفتن کردن...فقط این بدرقه با قبل یک تفاوت اساسی داشت!...چون دیگر بابا حبیبی نبود ک توصیه های پدرانه بکنن و مثه همیشه پیشانی مرا ببوسن!...سریع دست مامان بزرگ را بوسیدم و از خانه بیرون رفتم ...
برای آغاز یک روز جدید با احتیاط پا ب خیابان میگذارم. یک روز جدید ک قرار است قسمت دیگری از سریال زندگیام باشد و امیدوارم ک امروز شروع بهترین روزهای زندگیم باشد هر چند ک تمام روزهای زندگیم زیبا و خوب بوده و هستن!...چون قدرتی پشت سرم هست ک با تکیه ب آن می توانم کلید همه ی مشکلات پیش رو را ب راحتی پیدا کنم!... خدایا مثه همیشه امید ب تو!...
میوه فروشی نزدیک منزل پدر بزرگ مشغول آب و جارو و مرتب کردن مغازه اش بود تا بتواند جا برای میوه ها و سبزی های سفارش داده اش باز کند...پدری با چشمان پف کرده و قیافه ای کاملا خواب آلود منتظر سرویس دخترش بود تا او را روانه مدرسه کند...شاگردهای مکانیکی نزدیک ایستگاه اتوبوس با هم دیگر مشغول مسابقه ی سیگار کشیدن و آلوده کردن هوا بودن!...مسئول فروشگاه باتری فروشی رو ب روی ایستگاه اتوبوس مشغول واکس زدن کفش هایش بود!... ب نظرمن خیلی عجیب است...من معتقدم انجام کارهای شخصی حتی واکس زدن کفش باید قبل از خروج از منزل صورت گیرد ک موقع ورود ب خیابان چهره ی زیبا، آراسته، تمیز و مرتبی داشته باشد...کلا دیدن چهره های مرتب باعث انتقال انرژی مثبت ب دیگران می شود و آن چ در محل جریان می یابد انرژی مثبت و نشاط آور است...پیرمرد سوپری سر خیابان نیز طبق عادت چندین ساله اش مشغول دود کردن اسپند اول صبح است...دست مریزاد ب او ک هنوز این عادت حسنه رو انجام می دهد...کاملا مشخصه ک این عادت در وی نهادینه شده است...
سوار بر اتوبوس واحد بدون توجه ب صحبت های مسافران مشغول نظاره ی خیابان هایی هستم ک یک ب یک طی می گردد تا ب مقصد برسم...در همه ی خیابان های شهر روح زندگی جریان دارد...پدر، مادر، کودک، پیر، جوان و کودک در حال تردد و انجام فعالیت های روزانه هستن...
بعداز رسیدن ب ایستگاه مورد نظر، مسیر رسیدن تا مرکز را پیاده طی می کنم...صحنه ای ک خیلی برایم جالب بود، دیدن پیرزنی بود ک قبلاً نیز او را مشغول جارو کردن می دیدم!...یک پیرزن درشت اندام با مانتوی قهوه ای بلند و چهرهای جدّی...امروز او طبق روال گذشته، در حالی ک روسری سیاهش را محکم ب سرش بسته و انتهای آن را زیر چانه اش مچاله کرده، مشغول جارو زدن زمین اسفالتی رو ب روی خانه اش است. من بیشتر مواقع پیرزن را خمیده و مشغول جارو زدن می دیدم...امروز نیز خم شده بود و بدون توجه ب عبور عابران پیاده مشغول جارو زدن بود!...ایستادم و چند دقیقه ب کار وی دقیق شدم...قامت راست می کرد تا مسیری را برای جارو کردن انتخاب کند و بعد از انجام آن مجدد در انتهای مسیر انتخابی این کار را تکرا می نمود!...نزدیک وی رفتم و سلام و خدا قوتی گفتم...تنها حرفی ک زد این بود:. پیر شی دخترم!...
تن کلاامش نیز بسیار نافذ بود ب طوری ک حس خوبی ب من دست داد و بیش تر از قبل انرژی گرفتم!...
ب در مرکز می رسم...آقای محرابی، بابای خوب مرکز، مشغول رسیدگی ب باغچه های دم در است...سلاام می کنم و ب او خسته نباشین، می گویم...سرش را برمی گرداند و درست مثل کسی ک دچار برق گرفتگی شده باشد از دیدن من متعجب می شود...جواب سلاامم را می دهد و می پرسد:
قراره این جا دوباره مشغول کار شوی؟
می خندم و جواب مثبت می دهم، می خندد و صورت ب سمت آسمان می کند و می گوید:
خدایا شکرت، ولی قبلش ب من خبر میدن تا واست گاوی، گوسفندی یا حداقلی خروسی قربونی کنم و گفت دکتر هنوز نیومده تو هم دم در منتظر باش تا من بر گردم...
چند دقیقه ای منتظر شدم...آقای محرابی اسپند ب دست همراه با فریحه جوون، رعنا خانم، نرگس جوون و چند تا از بچه های مرکز ب استقبالم اومدن و با صلوات و خوش آمد گویی دوستان وارد مرکزی شدم ک قبلاً از اونجا خداحافظی کرده بودم!...
حدود نیم ساعت با دوستان خوبم مشغول حال و احوال بودیم ک آقای دکتر با چهره ای خندان وارد شدن ک ب احترام ایشان همگی از جا بلند شدیم و سلاام کردیم...
آقای دکتر بعد از احوال پرسی گفتن:
گویا دوستان خیلی مشتاق دیدار شما بوده ان...خیلی عالی، خیلی خوب ...این نشون میده ک هنوز در قلب تک تک ما جای دارین...
و باعث خوشحالی هستش ک مجدد شما رو در جمع خودمون می بینیم...
بعد از صحبت های اولیه از من دعوت کردن ب اتاق شون واسه امضاء قرار داد و مابقی کارها برم ک حدود دو ساعت طول کشید، قرار شد ب طور رسمی از فردا شروع ب کار کنم...
خدایا!
ترا بی نهایت سپاس ک مرا توانی دادی تا در خدمت کسانی باشم ک پاک ترین، معصوم ترین و بهترین بندگانت در این زمانه هستن!...
مهربانا!
تو می دانی ک دل من در گروی شاد بودن دل کودکانی هست ک قراره مدتی ب آن ها خدمت کنم، از تو می خواهم ب من توانایی یاری رسانی ب این کودکان را بدهی تا بتوانم خلاء ب وجود آمده از جبر زمانه را تا حدودی برای شان جبران کنم!...
شبهای تابستان برای کویر نشینان بسیار زیبا و آرامش بخش است...یادش ب خیر، فصل تابستان ک می رسید مادر حیاط خانه را آب پاشی می کرد تا کمتر گرما احساس شود...و گلیم های قرمز رنگ زیبا را ک با دستان هنرمند زنان روستایی بافته شده بود بر روی تخت های چوبی پهن می کرد و تشک ها را نیز بر روی آن...
یادمه ک همیشه مرحوم پدر عاشق چایی تازه دم با سماور زغالی بودن ک مادر هر روز عصر قبل از آمدن پدر آماده می کردن...
شب هنگام مرحوم پدر، نگاهی ب چشمان همیشه منتظر من می کرد و از من ک عادت داشتم همیشه دست نوازشگرش را لمس کنم، می خواست ک در کنارش بنشینم و پدر متکای مخملی قرمز رنگ خود را ک با پارچه ی سفید رنگی تزیین شده بود با من قسمت می کرد و خیلی از شب ها با همدیگه تا سحرگاهان بیدار بودیم و مشغول شمردن ستاره های آسمان کویر می شدیم تا زمانی ک سوادمان قد نمی داد و ستاره های سرکش شمرده نشده ب ذهن پوچمان دهن کجی می کردن...
تا سحر بدون توجه ب خواب مادر و برادر حرف می زدیم و حرف می زدیم، او می گفت و من می گفتم و همیشه نیز ب صدای جیرجیرک های پاشویه حوض حیاط و عطر شمعدانی ها و شب بوها بی توجه بودیم...
صبحگاهان مادر، بساط چای و صبحانه ب راه می کرد و مرحوم پدر با دستان مردانه اش برای این ک صبحانه نخورده از پای سفره بلند نشوم برای من لقمه می گرفت و اگر با سرکشی و لجبازی من مواجه می شد می گفت:
اگر بابایی رو دوست داری این لقمه ب خاطر بابایی
اگر مامانی رو دوست داری این لقمه برای مامانی
اگر داداشی رو دوست داری این لقمه ب خاطر او
و بعد از آن بود ک می گفت:
این لقمه ب خاطر خودت
و اگر با مقاومت من رو ب رو می شد می گفت:
باشه، مسئله ای نیست، این نشون می ده ک تو خودت رو دوست نداری!...
و من با سادگی کودکانه، لقمه ی چهارم را نیز قبول می کردم!...
از همه ی این ها ک بگذریم، هیچ کس طعم پدری چون ترا نچشیده و بی شک اگر زمان ب عقب برگردد باز هم تا سحرگاهان کنار تو خواهم خوابید و خواهی گفت و خواهم گفت و حتی جیرجیرکها و شعمدانی های حیاط هم نخواهند فهمید.
واقعا چ قدر زود دیر میشه...
این روزها دیگر ن گلیمی مانده، ن حوضی، ن شعمدانی و ن تویی ک سهیم متکایت گردم تا کنارت بخوابم و بگوییم و بخندیم...
دیگر نمی دانم ک ستاره ها کم شده اند یا سواد من زیادتر !...چون ستاره ی سرکشی نیست ک دهن کجی کند!...یا شاید هم ستاره ها فرق کرده اند...
پدرجان!
فقط یک بار دیگر بیا تا ب یاد گذشته ها یک بار دیگر با هم ستاره ها را بشمریم تا بار دیگر جیرجیرک ها، شعمدانی ها و شب بو ها و حتی تمام دنیا غبطه ی پدر ی را ب خورند ک هیچ کس جز من او را نداشت!...
پدر جان روحت همیشه شاد شاد باد